بشین ، پاشو اسیران عراقی

تهران -ایرنا - ˈمحمد فاضلیˈ یکی دیگر از خبرنگاران ایرنا که در جنگ همچون دیگر خبرنگاران چیزی جز دوربین عکاسی، قلم و چند کاغذ نداشت یکی از هزاران خاطراتش را در جنگ با نیروهای بعثی عراق به خبرنگار جوان ایرنا بازگو می کند.

 

فاضلی حتی در اوج ترس زمانی که خود را در چنگال نیروهای بعثی می دید، عشق به کار و رسالتش را از یاد نبرد و از چهره نیروهای بعثی عکس گرفت .

بهتر است ماجرا را با همان حس و حالی که خودش تعریف کرده بخوانیم.

بهمن سال 64 که برای پوشش خبری عملیات والفجر 8 در اولین ساعات پس از عملیات وارد منطقه فاو شدیم . هنوز منطقه پاکسازی نشده بود و در همه جای منطقه جنازه های عراقی به وفور به چشم می خورد.

جسته و گریخته درگیری هایی نیز جریان داشت و هواپیماهای عراقی دیوانه وار منطقه را بمباران می کردند.

به دلیل سرعت فوق العاده رزمندگان ایرانی در تسخیر فاو، تجهیزات قابل توجهی به جز تعدادی موتور از این طرف آب به آن طرف انتقال داده نشده بود و رزمندگان برای تردد در سطح فاو از موتورسیکلت و یا خودروهای غنیمت گرفته شده استفاده می کردند.

خبرنگاران هم چاره ای نداشتند جز اینکه با پای پیاده تردد کنند و این امر برای من که در تهران عادت کرده بودم حتی برای نان گرفتن هم از ماشین استفاده کنم، بسیار سخت بود، چاره را در این دیدم که با یکی از رزمندگان از در دوستی وارد شوم و موتور سیکلت او را برای ساعاتی به امانت بگیرم.

وقتی هندل موتور را فشار دادم و صدای موتور بلند شد، انگار مست شدم، نه تنها دیگر ترسی را حس نمی کردم بلکه حسی ماجراجویانه من را تشویق می کرد که دسته گاز را تا انتها بچرخانم و با سرعت هر چه بیشتر در جاده بتازم.

هرچه غرش موتور بیشتر می شد، من جسارت بیشتری پیدا می کردم و گوش هایم کمتر صدای بمباران هواپیماهای عراقی را می شنید تا زمانی که بر اثر موج انفجار ناشی از بمباران یک هواپیما زمین خوردم.

دقایقی بعد از بمباران بلند شدم، تازه فهمیدم که از مرکز تجمع نیروهای ایرانی بسیار دور شده ام. سکوت سنگینی حاکم بود و این سکوت و دود فراوان ناشی از بمباران و زوزه باد ترس زیادی را در دل من انداخت، آنقدر ترسیده بودم که توان نداشتم موتور را از زمین بلند کنم ناگهان صدای باز شدن دری را شنیدم .

فکر کردم باد در یکی از خانه های سازمانی را باز کرده، نگاهم بی اختیار در جستجوی مسیر صدا بود. در یکی از خانه های سازمانی باز شده بود قلبم تند می زد، دیدم یک پارچه سفید که بر سر چوبی بسته شده بود از در بیرون آمد.

بعد دستی را دیدم که چوب را تکان می داد. لحظاتی بعد هیکل یک سرباز عراقی را دیدم که از در بیرون آمد یک پایش زخمی بود بعد از او سرباز دیگری پدیدار شد که زیر بغل سرباز اولی را گرفته بود او هم سرش زخمی بود و با زیر پیراهنش سرش را بسته بود مانده بودم که چکار کنم.

من به جز یک دوربین عکاسی و یک خودکار و مشتی کاغذ هیچ چیز دیگری برای دفاع از خودم نداشتم، فکر کردم که الان دو نفری دخل من را می آورند و با موتور فرار می کنند.

لحظاتی که نمیدانم چه مدت زمان طول کشید من به آنها نگاه می کردم و آنها به من، نفسم از ترس به شماره افتاده بود نه قدرت فرار کردن داشتم و نه جرائت ماندن.

یکباره هر دو آنها با زبان عربی شروع کردن به گفتن خمینی قائد و از این جور شعارها ترسم کمی ریخت اما هنوز فکر می کردم که این نقشه آنهاست بی اختیار فریادی کشیدم با دست محکم اشاره کردم که همانجا بنشینند بسرعت نشستند دوباره فریاد کشیدم و با دست اشاره کردم که بلند شوند بسرعت بلند شدند این کار را چند بار تکرار کردم و آنها هم بسرعت اطاعت کردند.

این عمل و عکس العمل به یکباره ترس من را به یک شیطنت بچگانه تبدیل کرد، لذت می بردم که هرچه می گفتم انجام می دادند ملتمسانه به من فهماندند که می خواند تسلیم شوند، خوشم آمد که از این رفتار ملتمسانه چند عکس بگیرم.

بعد به آنها اشاره کردم که راه بیفتند آنها زیر بغل یکدیگر را گرفته بودند و لنگ لنگان به سمت مرکز فاو حرکت کردند من هم سوار بر موتور با فاصله پشت سر آنها می رفتم.

نمیدانم چه مدت طول کشید تا از دور بچه های ایرانی را دیدم با سرعت پیش آنها رفتم و گفتم دو اسیر گرفته ام پس از تحویل باز هم چند عکس از چهره آنها که احساس می کردم نوعی رضایت همراه با تشکر و در عین حال غم اسارت در آن بود گرفتم، برگشتم و موتور را تحویل دادم و آمدم یک بشقاب عدس پلو با ماست را که آقای جعفری برای من گرفته بود با اشتیاق خوردم.

آن عکس در کتاب عکس جنگ تحمیلی چاپ شده و هر وقت که به آن نگاه می کنم دلم می خواهد از سرنوشت آن دو اسیر مطلع شوم.

اجتمام**7364**1436

/ 0 نظر / 6 بازدید