یا غرق غرور؟

                                  سینه ام آینه ایست با غباری از غم

تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار

 

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد را

به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم آه...

با تو اکنون چه فراموشی ها

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست.

 

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

شعر از: حمید مصدق

/ 1 نظر / 7 بازدید
هتل شبستان رشت

سلام مطالبتون زیبا و دلنشین بود عالی بود حتما به ما سر بزنید اگه دوست داشتید نظر هم بزارید - منتظرما - موفق باشید [گل]